تبليغاتX
گرگ و مه


گرگ و مه

تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد و خاصیت عشق این است

...

در این هیچ سرای بی چیز گرفتارم و

 چیزی از هیچم نیست

گر چه چیزی هست اما

می توان گفت که آن چیز دگر چیزی نیست

 چیزی هست اما

دگر این چیز هم چیزی نیست 

آری هست

چیزی هست که دگر نیست

چیزی هست اما

دیگر ی را چیزی نیست

 

بی گمان باید چیزی بوده باشد که دگر نیست

یا که هیچ نبوده که دگر نیست

دگر نیست مگر چیزی

مگر چیز دگر نیست ؟

 

چیزی هست اما آنقدر نا چیز است

که دیگر نیست  شاید

 

چیزی  هست

چیزی نیست

...

دگری هست گرچه

دگری هیچ کسی نیست دگر

تو نیستی و ببین  همه چیزم نیست

تو هستی و هیچ کسی با من نیست

شاید هست

شاید نیست

...

بی گمان باید چیزی باشد

گرچه چیز دیگری هم کم  نیست

کم نیست چیزی ؟

چیزی هم کم نیست؟

آن چیز هم یک هیچ است 

 

 اگر این چیزی نیست

پس چرا چیزی هست

آری هست چیزی

که دگر آن هم نیست

...

مانده چیزی ته هیچ ؟

گرچه چیزی نیست از هیچ

هیچ که چیزی نیست

چیزی هست از هیچم ؟

همه هیچم چیزی

همه چیزم یک هیچ

همه یک چیزم هر هیچ

همه یک هیچم هر چیز

و به دشواری می اندیشم

بر هر چیزی یک چیز است

بر هر هیچی که یک هیچ ست

 

در تکاپوی هر چیزی هست یک چیزی

 

در تکاپوی  هر هیچی هم چیزی نیست

 

بی گمان هست چیزی

همان چیزی نیست باشد

چیزی نیست

همان هست یک هیچ

چیزی هست

همان هیچ چیز نیست

 

چیزی ته هیچم هست اما

چیزی که چیزی نیست جز یک هیچ

 یک چیز آکنده از یک هیچ

یک هیچ لبریز از هر یک چیز

...

 

 

 

چیزی هست از هیچم

هیچم نیست از چیزی

هیچ چیزم. همه چیز است کنون

همه چیزم اما 

هیچ

...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:15 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

 

در انتهای ذهن من راهرو ایست

که هر چه راه می روم

به انتهای آن نمی رسم

و انتهای آن دری

همیشه قفل

بسته است

نهانی است

چنان نهانی است که بی گمان برای تست

 

و این شعر هم برای تست

برای تست

اگرچه تو نخوانده ای شعر من

 

 در به جا مانده ام

 

 در انتهای ذهن من دریست

که از جدار آن برون نمی رود

هیچ نور و پرتویی

نمی شود شنید

از جدار آن

لمس را نمی توان

ولی هنوز بوی تو

 پراکنده است  در جرز آن

 

و  یادم  است لحظه ی  رفتنت

زمان ترا به کندی گذشت

 مرا زمان به کندی فرو نشاند  

و  لحظه پر شد از نبودنت

 

 زمان دری به روی من قفل کرده است 

 کشانده است مرا به انتظارخود   زمان

تو رفتی و  

کلیدی به دست تو

به قعر آتشی کشانده ای آن کلید

کنون هزار سال می رود  

ز رفتنت

هزار سال ذهن من می رود ز رفتنت 

 

به سوی انتهای در

به سوی راهرو

و این سیاه راه  بی نشان

این طویل تنگراه  بی کران

به سوی تو

به سوی انتهای من

هزار سال بس است یا

نشسته است

هزاره ی دومی به انتظار من

 

 

در همیشه بسته ام

 مرا  چنان به خود می کشد

که خواب نمای این مسیر  گشته ام

 

بیا مرا ببر

به خواب هم شده مرا ببر

و در به روی من نبند

 

ببین دگر آتش ام  

 نفس به سوختن نمی کشد

 

هزار سال صبر می کنم

اگر چه  خسته ام

صبر می کنم

ولی

خسته ام

 

به خواب می روم

چه آسوده به خواب می روم

و چه خوب می دانم که فردا را

به بیداری نخواهم دید

فشرده است به مشت بی جان من 

 یک کلید

یک کلید سخت فشرده در

مشت من

صبر می کنم

هزار سال صبر می کنم  ولی

خسته ام

خسته ام...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:17 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

 

 

روز است

به آسمان نگاه می کنم

هنوزهم آبی ست

 

آسمان زندان هم

 باید آبی باشد

 

زندانی می بیند

زندانی می فهمد

لمس میکند زندانی

 و هر روز را

 کوله بار سفری می بندد

آری او می داند

آری او میبیند اما  

آنقدر نزدیک است

این دیوار

که افق معنایش

خط سقف و کف زندان شده است

بردار قلمویت را  

و یکی پنجره بگذار به آن

 دور دست را به دیوار بکش

دور شو

دور تر از خاک وطن

که تنت در وطنت زندانیست

شب فرو ریخت بر بام

و منم همچون تو

 خواب در چشمم نیست

باز کن پنجره را

ماه اگر نیست در آن پنجره ی کوچک تو

نقطه ها را بشمار       

شاید یک

شاید دو

شاید سه

به شهابی بنگر

که ترا آرزوی آزادیست

شاید هست

شاید نیست

سه ستاره هم بد نیست

و بدان مردم شهر

آنقدر دلهاشان مرده

که نگاهی هم

 به سپهر نتوانند

 

 

گام بردار و برو  

هر چند کم

و بدان با تو همگامه شده تنهایی

پس تو تنها نیستی

دست در دستش ده

و به تنهایی خویش

قدم هایی نه

 بیش از پنج

بیش از شش

گام بردار رو برو زندانی

و به خانه بگو

 برگشتم

 

لمس کن

تو اگر لمس کنی

زندان را

تازه چیزی نخواهی یافت

با سر انگشتانت

لمس کن عریانی اندامت را

 

یک دستت را  به آن دست بده

و به  سیمان فشرده  چنگ بزن

می دانم

بیشمار است  نقب های  فرو کنده شده

از دل سرد و نمور این خاک

 

خاک زندان خاک میهن نیست

اما خون اعدامی فرو می برد این خاک غریب

نقب ها طی می کند این خون فرو غلطیده

گاه می اندیشم

روزی را

که  ز خوابی که گرفتارت شد

چشم بیدار کنی  می بینی  

دشتی  را که شقایق هایش

در آنسوی هر دیواراست

و من آنجا

از دور

 می کشم منظره ای زیبا را

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:16 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

باران

قطره

قطره

قطره

می چکد بر برگ

برگ

می چرخد .

می چرخد

می چرخد

بر زمینی پر برگ

عابری میگذرد

از پناه باران

تند میگذرد

برگ چرخیده به زیر پایش

خشکیده و نم ناک

بی فریاد

بی خش خش

جان سپرده به زیر پایش

و من اینجا تنها

به کجا بشتابم

جایم اینجاست

روی نیمکت در پارک

آمدن را انتظارم نیست

نه برای امروز

نه برای فردا

مرا امروز فصل پاییز است

مرا امروز غمگین است

مرا فردا

مرا فردا

مرا فردا

با باران

در پارک

با برگ

بر نیمکت

و بدان تنهایم

من و تنهایی و پاییز و درخت

منو این بازی چرخیدن برگ

منو این سقوط باران به زمین

منو این لباس چسبیده بر تن

منو این قرار تنهایی و پارک

منو این نیمکت خیس پر از خاطره ام

این همان نیمکت است

یادت هست

ما و آن نیمکت چوبی و فرسوده پارک

خنده های بی کلک

بوسه های دزدکی

دزدی یک گل سر

راز های الکی

بی گمان یادم در یادت هست

از زمانی که تو رفتی

همه جایش خیس است

نیمکت را میگویم

همه جایش خیس است

غیر از آنجا که فقط من هستم

من بی تو

من تنها

روی نیمکت

در پارک

چشم خیس است

برگ خیس است

نیمکت . پاییز . باران

خیس است

مرا فصل

پاییز است

تو بهاری باش و

با گل خنده ی خود

بشکوفان گل را

باغ را زیبا کن

و به این نیمکت کهنه ببخش

منظری زیبا را

آسمان را بدرخشان و بگو

ابر خاکستری سرد

رها کن آن را

و از این سرگیجه مرگبار سقوط

برهان برگ ات را

و به باران تو بگو

حق نداری برگ را

ز درختان بکنی

در پس هر بارش

هفت رنگت را

گردن آویزش کن

زندگی را تک تک

به سر شاخه عریانی این باغ ببر

برگ در برگ

دختر باد بهار

عطر مویت را

گرده افشانی کن

زندگی را بدم و

از نو زندگانی کن

و بدان من هم

جزئی از نیمکت کهنه و فرسوده شدم

که پر از خاطره ی آدمهاست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:57 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

 

بیا و بنگر

در تردید یک گام دگر مانده ام

با دستی عرق کرده و دستی سرد

به روبرو نگاه می کنم

جاده همین جا به انتها می رسد

و در پشت سر

 خطوط در هم تنیده ی مارپیچ

 

 چه سر گردان پیموده ام سر نوشتی تلخ  را

همچون تجربه اولین خطخطی های کودکی ام

 

بیا مرا بنگر

با یک گام معلق در هوا

همچون تردید سربازی بر  مین  زیر پایش

 

و  فلامینگو های فرو رفته در مه

که هر یک تنهایی خود را به آغوش کشیده اند

 

 آری تنهایم

 اما دل نسوزان مرا

فقط مرا بنگر

با لبخند مرا بنگر

و  به یاد  داشته باش

قلط های تپه های  سبز را

با دستهای در هم گره کرده

درختانی را بالای سر  چرخاندیم

 

به یاد می آوری آن دو راهی تردید و تصمیم را

حالا ببین که نا کجا چقدر دور است

 هوا سرد شده

 هوا سرد شده

و غازهای وحشی از بالای سرم عبور می کنند

 

آنها دور می شوند

دور می شوند

دور می شوند و  دور

همچنان به آسمان نگاه می کنم

اولین نوزادهای  برف

دست در دست باد

فرود می آیند

 آرام

 آرام

و مورچه ها آخرین نفرات خود

 را به خانه فرا می خوانند 

 من جایی نمی روم 

اما از جایی آمده ام 

نمی دانم از کجا

اگر اینجا نباشم

پرندگان مسیر کوچ را فراموش می کنند

و اگر پای معلقم روی زمین بود

 شاید مورچه ها له می شدند

 

مردی تنهایم

با یک پای معلق در هوا

دور از تو

 

می توانی مرا بنگری

و خوشحال باشی

که در کنارم نیستی

این مسیر

 مقصد تنهایی و تردید است

و شاید اگر بودی

 در کنارم

 هر دو پایم  به روی زمین بود

چه اشتباه بزرگی

دو راهی تصمیمی را که تردید کردیم

دو راهی تردیدی را که  تصمیم گرفتیم

و جدایی جاده را بر من مسدود کرد

از همان ابتدا مسدود کرد

 از تو دور شدم

حرارت دستت در دستم بود

دمایی که در ذهن دستهایم مانده است

از تو دور شدم

تو خط شدی

از دور

 تو نقطه شدی

دور و دور تر از تو

با دستهایی مشت شده

گرچه می دانستم آنچه در او بود

دیگر نیست

خط دیگر نیست

نقطه دیگر نیست

گرمای دستش

دیگر نیست

آنچه مانده است

دستی یست سرد

و دستی عرق کرده

آنچه مانده است

مردیست از دور

سوزنی با کلاف در هم تنیده

مردی با یک پای معلق در هوا  

در انتهای جاده ای سرگردان

می توانی مرا بنگری

اما مرا باور نکن

که برای باور هم دیگر دیر است

هوا سرد است

می اندیشم که  شاید 

 غازهای وحشی 

به شهر تو رسیده باشند 

 از بالای خانه ات عبور خواهند کرد

و تو را در حال آویختن رختها روی بند

 خواهند دید 

با لرزه ای از سوز برف

از میان گریبانت

و موهایی که عجولانه جمع شده

 زیر یک گل سر

تو کوچ را می فهمی

پس کمی سکوت میکنی

 تماشای  غاز های وحشی را 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:25 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

                       تو از زمین کنده ای  و  زمین

                       گیسوی سیاهش به روی شهر ریخت

                       دخترم مهتاب من در چشم شب

                       انعکاس چشم درخشان شب شده

                       بالا رفته بیش از زمین بیش از آسمان

                       خیره به نقطه های کوچک شب شده

                       من نقطه ای به میان صد هزار نور کوچکم

                        او واسطه بین این نقطه ناچیز و خدا شده

 

                برای مهتاب دعا می کنیم

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 3:39 توسط امیر محمد خوارزمی|

 

               در کنار تو

               بر روی تخت

               تنها می شوم به ناگاه 

               و در رویاهایم تنها تو در کنار منی

               آری من خائن لحظه های تنهایی ام

               وقتی تو در کنار منی

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:6 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

 

                برای کشیدنت

                هزار نقش می آفرینم

                هزار طرح

                هزار رنگ در هم تنیده

                هزار قلمو  می شکانم و

                هزار فریاد از سر ناتوانی

 

                 در لابلای رنگهای آغشته غرق میشوم

                 و از دور به تابلویی نگاه می کنم

                 که تو در آن نیستی

                 که هیچ چیز در آن نیست

                 تنها پَر سپیدی بر تن ساکت  بوم

                 چسبیده و با باد تکان می خورد

                 آری نقاش از پنجره گریخته است

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 4:41 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

  تو نیستی دگر

  در انعکاس چشم خیس من

 اگر چه چشم بسته ام

  ترا نشان می دهد

 

 دمی مرا بدم

 دم من از وجود تست

 و روح تو چنان دمیده در وجود من

 که روح من دمادم از وجود توست

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 4:22 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

                اثر هنری آن چیزیست که برای ما فایده ای نداشته باشد

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:57 توسط امیر محمد خوارزمی|

 

                      برای بهتر شدن باید بدونیم  چقدر بد شدیم

                                     

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:53 توسط امیر محمد خوارزمی|

 

 

نگاه کن

دیگر هیچ چیز ندارم

همان شدم که می خواستی

می توانی مرا بر داری و

 به چوب رختی بی آویزی

خنده دار است

پس بخند

نگاه کن

شبیه قفسی شدم

که پرنده از آن گریخته است

می توانی مرا برداری

و به تماشای باغ بنشانی ام

قفس هم   دلش میگیرد

برایش جفتی بخر

یا آن را بساز

با  یک مشت میله  زنگ زده

پس بخند

من همانم که می خواستی

می توانم سنگ شوم

قوی و مردانه

سنگی از مرمر سیاه

می توانم فولاد شوم

محکم و آبدیده

برای چوب رختی 

 یا میله های قفس

 من مَردم

مردی  از مرمر سیاه

مجسمه ای که  میگرید

قفسی که بال میگشاید 

 مردی که مینویسد

دوری ات را میگرید

و  گاهی دلش میگیرد

در میدان شهر

 بر روی چوب رختی

و  گاهی از پشت پنجره

به تماشای باغ

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:35 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

 

از جنگ آمده ام

تنها باقی مانده هنگ خود

 

از جایی دور

از جنگی نابرابر

از نبردی سخت

از زمانی گنگ

 

به خانه می رسم

با کوله بار سنگین خاطراتم

سراسیمه به اتاق دخترمان می روم

با دستهای خود

 تکانی تازه می دهم گهواره اش را

 

نه خنده ای

و نه گریه ای

شاید به خواب رفته بود

اگر به دنیا می آوردیمش

 

چه حس لذت بخشی بود

 درد

وقتی زخمهایم را  می بستی

حالا تو نیستی

و همان زخمها

بی تو تیر می کشند مرا 

گمان می برم  ترکشهای جدایی باشد

 

نزدیک آیینه می روم

با ترس و احتیاط

آری از این به بعد

این من خواهم بود

 

 چه نابرابر جنگی بود

جنگ با احساسات

وقتی دشمنت

تاریکی درونت را

به کمین نشسته

جایی نزدیکتر از آنچه می پنداشتی

با استتار چهره خودت

و شبیخون همیشگی

 

تصویر در آینه رویش را بر میگرداند

 کدام یک دشمن حقیقی اند

من یا او

آری از این به بعد

 

این من خواهم بود

...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 4:13 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

  

             مرور می کنم   تمام  با تو بودن هایم را

             با سکوت جنگلی باران خورده   و 

             آوای خروشان رود

             مرور می کنم

             گرمای انگشتانت را

             در میان انگشتانم

             صدای گامهایت را

            در میان گامهایم

            و  گاهی میچکد از روی برگها

            قطره بر خاطراتم

            به ناگاه باور رفتنت  

            همچون دیواری محو

            باز نگه می داردم

            از با تو رفتن

            می مانم

          

         و  چشمانم می بیند  ترا 

           دست در دست او

            دور میشوید از من

            چشمانی به دنبال تو

           و  صدای دور شدن گامهایت

            در میان گامهایش

 

            من می مانم و

            جنگلی گٍل آلود  و

            زالو ها یی در کمین پاهایم

 

            من می مانم و

           درختانی در هم تنیده و

           گیاهانی گوشخوار

           و  جیغ ممتد پرنده ای دیوانه

           که به اشتباه

           بچه هایش را به آشیانه خورده است

           آری من مانده ام و حس غریب حسادت

           به تمامی آن روزهایم

 

  

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:21 توسط امیر محمد خوارزمی| |

 

 آخرین قطره ی باران از روی برگ  ، آهسته تر از همیشه

می چکد بر کف خیس خیابان ، بر کف خیس  خیابانی که گاهی

 گذر اتوموبیلی بازتاب نورش را بر سقف خانه می اندازند ، بر

سقف خانه ای تاریک و عمیقا ساکت.

 چشمان مرد خیره به سقف  است ، هنوز نخوابیده و دارد فکر

 می کند ، به امروز ، می خواست فرار کند  ،ابتدا به سینما

رفت . بدون آنکه بداند آخرین بلیط به همسرش فروخته شده ،

  زن نیزهنوز خوابش نبرده اما چشمانش را بسته ، او هم به

 امروز فکر میکند ، بدون آنکه بداند امروز او آخرین بلیط  سینما را خریده ،

 

 مرد به پهلو خوابید ، اما نه رو به زن ، آنقدر به دیوار نگاه کرد تا

چشمانش کم کم  سنگین شد، چشمانی که بعد از مدت ها امروز را  گریسته بود،

 حالا نوبت زن است که چشمان پف کرده اش را باز کند. بدون

اینکه به سقف نگاهی بی اندازد . از روی

تخت به  آهستگی بلند شد و در آن تاریکی رفت پشت میز

تحریر، چراغ مطالعه را روشن کرد . دستش را زیر چانه  زد ،

 و باز به امروز فکر کرد، گویی تصویر خود را زیر باران دید ،

 زنی لاغر که اشک برگونه های استخوانی  اش خط سیاه  ریمل را تا پایین صورتش کشیده،

 آب از  موهایش می چکد و لباسش زیر باران بر اندامش چسبیده ،با  گامهایی نسبتاً تند عرض خیابان را طی میکند 

 ،خیابانی پر از اتوموبیل ،اتوموبیل هایی با نورهای قرمز چشمک زن،

 نور چراغ  نِِئون فروشگاه روبرویی. مدام  اتاق پسر را خاموش و روشن می کند

،چراغهای قرمز رنگ چشمک زن ، پسر از ترس چشمانش را بسته است 

 . در اتاقی که نور ضعیف آبی رنگ  دارد، نور آبی یه آکواریومی با صدای دستگاه حباب ساز در آن

 ،نور آکواریوم با آن نور قرمز لحظاتی اتاق را بنفش می کند

 مرد به جاده ای فکر میکند که امروز در آن بود.

 در هوایی سخت گرفته و تیرهای چراغ برقی که از دو سوی جاده تا امتداد افق کشیده شده بود

. بعد به بارانی که ناگهان شروع به باریدن کرد

،به اتومبیلش که در گودالی گیر افتاده بود و سگ  ولگردی که با بچه ای در دهان 

. از عرض جاده عبور می کرد ، سگی که به ناگهان ناپدید شد.

  زن روی کاغذ چیزی نوشت و به مرد نگاه کرد که چگونه بر رختخواب آرمیده است

، کمی مکث کرد ، کاغذ را مچاله کرده وبه سطل انداخت،

 مرد صدای مچاله کردن کاغذ را همراه صدای عبور اتومبیلی که ازخیابان خیس می گذشت شنید .

  در نور بنفش و گاهی آبی رنگ اتاق ،ماهیان گوشتخوار از داخل آکواریوم بیرون آمده و در میان  عروسکهای آویخته از سقف

 ، آرام به حرکت در آمده اند

  زن بدون آنکه چراغ مطالعه را خاموش کند برای آخرین بار کنار مرد دراز کشید

  مرد می خواهد زن را در آغوش بکشد اما منتظر میشود تا لرزه های گریه در اندام زن ظاهر شود،

  زن به سقف خیره شده و نا امیدانه در انتظارحرارت دست مرد  با آن رگهای برجسته سبز رنگ مانده

 . اما جز انعکاس نور اتوموبیلی بر سقف چیزی آیدش نمی شود 

. زن نفس عمیقی کشیده. سپس بلند شده،

 از  اتاق بیرون می رود  و دَر  را به آرامی پشت سر خود  میبندد

 مرد رویش را بر گردانده ، مدتی  را سکوت می کند و به جای فرو رفتگی رختخواب دست می کشید

. به رختخوابی که هنوز از حرارت تن زن گرم است.

 زن به هال رفته آنجا تاریک است و صدای ساعت دیواری همراه  با صدای برف پاکن اتوموبیل که در خیابان پارک شده به گوش میرسد، 

او به آشپزخانه می رود ، بی هدف در یخچال را باز کرده و مدتی به آن نگاه میکند، درست یادش نمی آید چرا آنجاست

  مرد روی تخت مینشیند  ، دستش را در بین موهایش کشیده .

 از روی تخت بلند می شود،می رود و جلوی پنجره می ایستد

، مدتی را به اتوموبیل پارک شده ای نگاه میکند که برف پاکنش مدام به شیشه ی خشک  کشیده و صدای گوشخراشی را ایجاد کرده است

، مرد پشت دراتاق رفته و دست گیره را می فشارد 

. صدای اخطار باز بودن درب یخچال به گوش میرسد، مرد  می فهمد که زن هنوز در خانه است

  زن از صدای اخطار یخچال به خود آمده  و بطری یه   آب را بر می دارد

 زن پشت در  اتاق آمده دستگیره را در دست می گیرد

  مرد هنوز دستگیره را در دست دارد

  زن دستگیره را رها کرده

  پسر سرش را آرام از زیر لحاف بیرون  آورد و در آن آبی یه کم سوی اتاق .

 در نیمه باز کمد را می بیند  که در آن پر از ماهیان گوشتخوار است و صدای زنی که اسم او را چند بارصدا میزند

  مادر پسر را از خواب بیدار کرده و برایش کمی آب میریزد

 .مرد خود را روی تخت رها کرده و  باز به آن سگ فکر میکند

  صدای برف پاکن قطع شده ،

آن اتوموبیل آرام به راه افتاده و نور آن لحظه ای بر سقف خانه می افتد

 

                                                                                                          پایان                                                         

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:44 توسط امیر محمد خوارزمی| |

جاودانه ها

                خوش خرامان می روی  ای جان جان بی من مرو    

                                 ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو

 ای فلک بی من مگرد و ای قمر  بی من متاب      ای زمین بی من مروی و  ای زمان بی من مرو

             این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوشست 

                                                   این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو

 ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان          ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو

 شب ز نور ماه  روی خویش را بیند سپید                 من شبم  تو ماه من  بر آسمان بی من مرو

 خار ایمن گشت ز آتش  در پناه لطف گل                    تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو

                در خم چوگانت می تازم چو چشمت با منست

                                       همچنین در من نگر بی من  مران بی من مرو

                چون حریف شاه باشی ای طرب بی من منوش

                                       چون به بام شه روی  ای پاسبان بی من مرو

 وای  آنکس کو  درین ره  بی نشان تو رود         چون نشان من تویی  ای بی نشان بی من مرو

 وای  آنکو  اندرین ره میرود  بی دانشی                دانشش را هم تویی  ای راه دان بی من مرو

    دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق 

                                             ای تو بالاتر ز  وهم  این و آن بی من مرو

 

                                                                                                             مولانا

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:3 توسط امیر محمد خوارزمی|

 

                    قهوه را ریخت

                    در فنجان

                    شیر را ریخت در فنجان

                    شکر را ریخت در قهوه

                    با قاشق چایخوری

                    هم زد

                    شیر قهوه را خورد

                    و فنجان را سر جایش گذاشت

                    بی آن که با من حرفی بزند

                    سیگاری روشن کرد

                   و  دودش را

                  در هوا حلقه کرد

                 خاکسترش را ریخت در خاکستر دان

                 بی آنکه با من حرفی بزند

                 بی آنکه به من نگاهی کند

                 بلند شد

                کلاهش را برداشت

                بارانی اش را پوشید

                و بیرون رفت

                زیر باران

                بدون یک کلمه حرف

                بی آنکه به من نگاه کند

                و  من سرم را

                در دست گرفتم و

                گریستم

 

                                     ژاک پرور

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:8 توسط امیر محمد خوارزمی| |


Design By : Night Skin