گرگ و مه
من گمانم زندگی شاید همین باشد
چه سحر خیزم امروز در بستر خود هفت بهمن ماه است صبح روزی تعطیل سرد روز ایست دل گرفته است هوا و منم دلتنگم گرچه دلتنگ توام گرچه دستم خالی گرچه دستم ز پی دست تو مانده است جدا گرچه لمس تن عریان تو از دستم دور ولی از دست ندادست ترا نه دلی رنجیده نه غمی در ذهنم خاطری آزرده حجم اندام تو خالی ایست در بستر من و لحاف ، همچو بهمن فرو برده مرا تو ببخشای مرا که بزرگی و دل من تنگ است و دل تنگ فرزندی ایست ز آمیزش حسرت با شوق شوق دیدار تو از دل نرود بیرونم حسرت فاصله ها نیز نمی پاید دیر فاصله مقلوب است فاصله گامی ایست پیموده شده و چنین است که ما خوشبختیم هفتم بهمن ماه سعد روزی که فرخنده شبی داده نوید دختر زاده ز دور طالعش خورشید است پسری در ته برف طالعش روئیدن و دو دلتنگ به عهدی کهنه داده پیوند به این روز بزرگ هفتم بهمن ماه صبح میلاد تو از شرق دمید شرری از مهرت پرتو انداخته بر دانه ی برف و من این بذر فرو رفته به خاک نظری کن بر من تا به امید وصال سر شکوفا کنم از تابش تو تو می گریستی تو می گریستی با چشمهای خیره به آتش و من متحیر از آنکه ، آتش در انعکاس خیس چشمهایت خاموش نمی شود آری تو می گریستی و آتش شعله ور می شد سقف من باز به من خیره شده من و ته مانده ی ذهنم هر دو خیره بر نقش نمور این سقف چه عجیب است که هر روز شکل چیزی ایست که دیروزش نیست ناگهان ذهنم رفت یادم آمد به کنون خاطراتم فرو رفته به مه کودکی را کشیده است برون آه از این سقف درون ته نشین چای مرا هم زده است باید امروز روم تا ته دور باید امروز نقشی بکشم رنگ و بوم و قلمی هم بخرم باید امروز درختی بکشم در فراسو ابری بکشم باید امروز کلاغی بکشم که نشسته است بر آن شاخه ی ارس باید آنها در کنار هم مثل این نقش فرو رفته به سقف ثابت و رنگی و آنطور که بود یادم آمد که سراسیمه و مشتاق سوی تو آمده بودم که نشانت دهم این منظره ی زیبا را وقت برگشت اما باد ابر را با خود برد و کلاغ مثل ابهام ته قصه پرید من هنوزم در توانم نیست شرح آن واقعه ی زیبا را باید آن را بکشم تو نباشی اما چه کسی تابلوی ناب مرا خواهد دید چه کسی می فهمد ابر را با خود برد چه کسی می داند که کلاغ رسیده است کنون یا در آن غربت دور به تن سقف نمور خیره و منتظر است باد ترا هم برده قصه ی تلخ به پایان رهش وا مانده سقف من نقش من است نقش من از ذهنی که فرو رفته به اندوه تو و خاطر تو قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام (( فیصر امین پور )) آن دو درخت دور از هم را ببین با چه امید به هر طلوعی نشسته اند و چگونه جوانه می زنند هر بهار را آنقدر سوی هم کشیده شاخه هاشان را که تا واژگونی کج شده اند اما هیچ رستنی هیچ طلوعی هیچ بهاری آنهارا به هم نرسانده است چه می شود گفت اینگونه کاشته اند آنها را دیگر نه بهاری را به انتظار می نشینند و نه طلوعی را به آرزو نه باری برایشان مانده نه برگ و نه سایه ای شاید در عمق خواب شبانه می سایند ریشه ها شان را به هم و دل را به خواب زمستانه می سپارند . در انجماد فصلی سرد ما این دو درخت دور از همیم به انتظار هر طلوع ، نشسته ایم بس و هر بهار را ، به یک امید آشنا جوانه ای به سوی هم زدیم ولی نه این گذشت روزگار لعنتی مرا به تو رسانده است نه مهروزی طلوع ، نه هر بهار و رستنی نه آبی به ما رسانده است کس نه ما به هم رسیده ایم ببین چگونه التماس یک وصال کشیده است دستهایمان بسوی هم به هم رسیده ایم ؟ نه نه شاخه ای به هم رسانده ایم نه سایه ای به کس و ساقه هایمان چنان بسوی هم کشیده شد که هر دومان کج شدیم کدام شب جغد شوم سرنوشت به شاخه هایمان نشست و اینچنین نغمه خواند کنون که هر دو مان پیر شدیم بر زمان رفته مان کنون که بر گرفته ایم از زمین و آسمان امید بیا کنار من بخواب رو نترس از خزان که برده است برگ و بارمان و دل سپار به ژرف خواب فصل سرد بیا بخواب هم رویم و دست خود را بده به من بدان امید ده که ریشه هایمان در این خاک سرد به هم رسد به گمانم آنگاه که از کوچه گذر می کردی من خواب بوده ام عبور تو از کوچه وزید و باد پیچیده در گیسوانت پنجره ها را باز کرد سپیدارها با تو بدرود گفتند و ناگهان باد آرام گرفت تو کوتاه بیا با من ای راه توان رفتنم نیست گاهی چقدر نزدیک است دوری همین جا بر تخت یک نفره ام و نزدیکی چقدر دور می شود دور از دست دور از چشم دور از ذهن شگفتا این دور چه واژه ی کوتاهی یست در کوچه پاییز گرفته است و من خود را باز به تخت می رسانم اما خستگی ام را خواب نمی برد من به چیزی عمق تر می اندیشم به ریشه های فرو رفته در خاک سرد و شاخه های سر کشیده تا اوج من به فاصله می اندیشم با چشمانی باز در بستری سرد دوریت را محکم در آغوش می فشارم اما دیگر نمی دانم این حس آکنده آیا همان دلتنگی ایست ؟ و یا نه چیزی بیشتر از حجم خالی یک ظرف بیا بیا تا برایت بگویم این ظرف لبالب از دوریت لبریز شده و من با خود هر روز یک هیچ بزرگ را به تخت می برم و در آنجا باهم هم آغوش می شویم چه ساده اتفاق ایست ، تنهایی گاهی زمانی نا چیز را می گیرد و گاهی ابدیت لحظه را از تو دور می شوم این را می بینی اما دورتر از همیشه دست می سایم به سر شاخه هایی که از لای حصار سر بر آورده اند و سر به زیر از میان مردمی عبور می کنم که سر به بالا دارند از تو دور می شوم این را می فهمی اما دورتر از آنچه می پنداری ای نقش جاوید قابهای خالی من اکنون تمام پنجره ها ترا کم دارند و من در خیسی این خیابان منتظر ایستاده ام به انعکاس خود بر چاله ای نگاه می کنم کج تر از همیشه ام اما هنوز هم ایستاده از دور اتومبیلی می بینم می دانم این برای من است او مرا از تو دور خواهد کرد می برد به آنجا که سر نوشت بی تو رقم خواهد خورد و من با هر بار چرخیدن این چرخها از تو دور می شوم زین پس تو تصویری خواهی شد لم داده بر لبه ی پنجره ای در دور دست نامی که پسوندش سکوت و تردید است لمسی مانده بر سرانگشستانم و صدایی که گوشواری می شود گم شده در ازدهام سکوت و نجوای روزانه ام باران بند آمد اما از درختان ایستاده در بلوار هنوز چکه های درشتی بر شیشه می بارد یادت هست ؟ باران اسم دخترمان باران بود یادت هست ؟ شاید در جایی از جاده ایستاده نگاه می کند به فاصله ای بیشتر می شود بین ما دلم برایش می سوزد برای باران خوب می دانم زین پس تمام پنجره ها ترا کم دارند و تو با تمام مهربانی ات هنوز هم مرا دوست می داری مرا ببخش اگر تنها من می دانم این آخرین دیداران می شود و شاید تو نیز دانستی و هیچ بر زبان نگفتی مرا نگفتی بمان برگرد پس بارانمان چی ؟ شاید اشکهای تو و آرزوی خوشبختی برای من فهم این دیدار باشد دیداری که در پسش دیداری نخواهد بود می بینی این بار من دیر فهمیده ام در میانه ی سطری از شعری که سالها بعد سروده ام زیر بار کلمات کج می شود رنج نهفته در دستان من این خودنویس را توان نوشتن گرفته است ای کاش شاعر بهتری بوده ام ای کاش اما هنوز هم هیچگاه و همیشه من مرد تو نبوده ام مرا ببخش که آن روز پنهانی از پنجره ترا دیده ام این نشانه ی دلتنگی من است به اندازه ی یک نخ سیگار هر وقت به فیلتر آن رسیده ام با تو تماس می گیرم گرچه اکنون من سیگار دیگری روشن کرده ام و تو زیر پایت خاموش بر لبهایمان می گذاریم فرو می کشیم در سینه هامان و در یک آسمان رها می کنیم اگر دودهایمان به هم دست ساییدند ما خوشبختیم در آسمانی پر از دود آنقدر دلم برایت تنگ است که می دانم آن زمان که به خانه ات بر گردی دگر جایی در آن نخواهی یافت جایت را نه کسی ، بلکه یک هیچکس بزرگ پر کرده است و من با هیچکس سالها حرف می زنم او جوابم را نمی دهد نمی دانم او رفته است یا سالهاست که سکوت کرده نمی دانم دلم برای هیچکس تنگ می شود یا نه تنها می دانم سالها با خود حرف زده ام و اینجا به کسانی این چنین می گویند دیوانه من صدای سکوتم اما خوب می دانم می شنوی مرا و مکث آن شبت فهم این صدا بود ای زن ای که رخت می آویزی بر بند لرزان لحظه ها قلب من پرنده ی مهاجریست که سالها هیچ تابستانی آن را باز نگردانده و غربت این حس دیر آشنا نوای حزن آلود آن پرنده است گم گشته در مرداب سکوت و مه و بعد از سر دادن چند نوای دلمرده سر خود را بین بالهایش پنهان می کند آه این دور این واژه ی کوتاه در هیچ شعری بدین سان طولانی نبوده است و فاصله این حجم خالی نامعلوم این تنگ لبریز از نیودنت این راه تلخ طی نشده گاهی پر می شود از غریبه هایی که بی هیچ هدفی راه میروند از کنار هم عبور می کند و ما خوب میدانیم این مسیر غربت نام دارد حتی اگر هر کدام در سر زمین خود باشیم باز هم غربت همچون رازی در سینه هامان باقی ایست راز من در سینه ی تو و راز تو در سینه ی من آه ای زن امروز دو بال در آورده ام از جنش اشتیاق برای پروازی طولانی به سرزمین های تو به سر زمینهای مادریمان کودک به ناگهان از خواب پرید در ساعت دو نیمه شب نه گرسنه اش بود نه دلش درد می کرد اما پیرمد آشفته بود و تشنه از خواب پرید در ساعت دو نیمه شب اما بین این دو ساعت شصت سال می گذشت هر دو خواب زنی را دیدند که ترکشان می کرد او هم معشوقه ی کودک بود و هم مادر پیرمرد کرم درختی رویای پروانه را در شفیره می بافد و خرس تمام زمستان را به خواب خرسی دیگر رفته اما من هنوز از تاریکی می ترسم از تنهایی چراکه در عمق هر رویا وارونه خفاشی در من است تمام شب را خیره مانده به من و من تمام صبح را به لکه های سرخ رنگ خون خود بر پیچ و تاب ملحفه های سفید در رویایی سیاه خفاش روزها را به خواب است و شبها من به او خیره نه تارخ تولدش را دوست داشت نه نام و نه جایی که در آن بود حتی نتوانست آنطور که دوست داشت زندگی کند اما بر قامت سنگ مزارش همان چیزهای همیشگی بودند همان چیز های همیشگی بر سنگ مزار شاعری مرده که روزی این شعر را سروده بود قناری گفت ـ کُره ی ما کُره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی . ماهی سُرخ سفره ی هفت سین اش به محیط تعبیر کرد که هر بهار متبلور می شود . کرکس گفت ـ سیاره ی من سیاره ی بی همتایی که در آن مرگ مائده می آفریند انسان سخنی نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستینش از اشک تَر بود اولین سلام من به همه ی دوستانمه که بارها و بارها به وبلاگم سر زدن و دیدن خبری از هیچ شعر و مطلب جدیدی نیست درست نمی دونم چند وقت بود که به وبلاگم سر نزده بودم ولی می دونم تا حالا چنین غبتی نداشتم . فکر شو بکنید بعد از این همه روز بیاین به وبلاگتونو ببینید یه پیغام از طرف یه هکر براتون اومده اونم تو صفحه ی اصلی وبلاگ . سلام دوم من به هکر عزیزیه که روحیه لطیفی داره و احتمالا هر از چندگاهی به وبلاگ من سری می زنه و شاید چندتا شعر ام می خونه متشکرم هکر عزیز . ازت دعوت می کنم که اگه دوست داشتی بازم یه سری به من بزنی .
| Design By : shotSkin.com |


